تبلیغات
آواتار - داستان شجاعت قسمت های یک دو سه
فقط آواتار می تونه بر هر 4 عنصر مسلط بشه ......

داستان شجاعت قسمت های یک دو سه

شنبه 12 مرداد 1392 01:06 ق.ظ

نویسنده : آریا :
این داستان شجاعت به در خواست بعضیا ادامه پیدا خواهد کرد .... حالا فعلا قسمت های یک و دو و سه رو که کپی شده قسمت های قبل هست بخونید اگه خدا بخواد ایشالله این داستان رو ادامه می دیم .
برید ادامه .

داستان:شجاعت
نویسنده:لئو
طرح داستان:دوناتلو
طنز و رنگ بندی:خودم
دوناتلو در نقشه تسه جان قرمز
لئو در نقشه سوسانو آبی کم رنگ
آرمین در نقشه یوری آبی پرنگ

5سال از جنگ صد ساله ی آواتار و ارباب آتش گذشته بود.در این قسمت ما با دو خواهر وبرادر آب افزاری 15و8ساله ای آشنا خواهیم شد به نام یوری و سوسانو  که در قطب شمال با خاله شون زندگی میکنند.یه روز صبح در حالی که هردو در مزرعه کار میکردند
5سال قبل چه بلایی سره پدر آمده بود؟
سوسانودست از کار کشید و چند لحظه چپ چپ به او نگاه کرد و سپس گفت:
ای بابا!ول کن دیگه!مگهبیست سوالیه؟
آره!
اِ...چه جالب! تو جیب جا میشه؟!
نه تو کیفهرهرهرهرهر!!!
هرهرهرهر خندیدم!کوفت!رو آب بخندی!
ای بابا!حالا جانه خودم بگو!
باشه ولی اگه به خاله بگی خدا میدونه چه بلایی سرتمیارم!فهمیدی؟!
یوری چشمکی زد
خب 100سال پیش بود که یه نفر پادشاه جدید آتش شد و تصمیم گرفت بر همه جای جهان حکومت کنه.او اول سرزمین باد رو نابود کرد.بعد اومد سرزمین آب رو...
یوری بلافاصله گفت :
پدر به این دلیل مارو ترک کرد؟
سوسانو با بغض گفت:
آره او هنگام جنگ با ملت آتش کشته شد.
دیگه چی؟
طبق افسانه های قدیمی که گفته شد فقط شخصی به نام آواتار که دارای 4قدرت آب و باد وآتش و خاک هست وتنها بازمانده ی بادافزار هاست میتونه جلوی اونو بگیره.اما اون به مدت 100سال ناپدید شد تا این که دو خواهر وبرادر آب افزاری به نام های کاتارا وساکا پیداش کردن.درواقع اسمه آواتار آنگ بود.وقتی قدرت آب رو بهش یاد دادن،به یه خاک افزار هم احتیاج داشتن که پیدا کردن اسمش تاف.اون یه دختر نابیناست که پدرش اجازه ی هیچ کاری رو بهش نمید ه و سرانجام توسط اون سه تا فرار کرد.وقتی خاک رو به آنگ یاد دادن ،قدرت آتش رو کم داشتن تا زوکو پیداش شد سر انجام شاه آتش توسط این گروه شکست خورد.
الان چیکار میکنند؟کجا زندگی میکنند؟
آنگ با کاتارا ازدواج کرده و در سرزمین باد حکومت میکنه.ساکا هم با سوکی.بقیه رو نمیدونم
راستی معبد باد کجاست؟
ما 4نوع از این معبد ها داریم.شمالی،جنوبی،شرقی،غربی.الان آنگ تو شمالی اون زندگی میکنه.
روز سالگرد شکست ارباب آتش کیه؟
حدودا یه ماه دیگه.موقع سالگرد همه ی قبایل دور هم جمع میشن.7086وقع سالگرد همه جمع میشن و....
سوسانو.یه نفر اونجا افتاده.بریم سراغش؟
نچ!
نچ مرغ!پس من میرم تو نیا!
تو یکی نرو!
یوری کلی التماس کرد تا خواهرش راضی شد.



قسمت دوم :



اون کیه دیگه؟
ازمن میپرسی؟برو از یکی دیگه بپرس ابله

اوه راست؛میگی.حواسم به سرکار نبود.
به جای این حرفا برو کنار.
بعدبا قدرتش به پسرک آب پاشید.پسرک جیغ کشیدو گفت:
واااااااایییی مادرجان!وااااااییییی!به دادملت آتش برسین.ایییی خدا!
تا اینکه سوسانو یه سیلی محکم به او زد.پسره تا حواسش اومدسره جاش گفت:
سلام.!
سلامبر توی کولی اینجا چیکار میکنی؟
کولی؟............وللش...........ببخشیدآخه من...اصلا به درک!خدا یار و نگهدارشماها.
پسرک بلند شد که برود ،که سوسانو  مچ اون رو گرفت و محکم انداختش زمین.پسرک گفته بود ملت آتش.پس او آتش افزار بود.سوسانو بعد از کشته شدن پدرش نسبت به آتشیان احساس تنفر ودشمنی میکرد.یوری گفت:
تو جایی نمیری بچه قرتی!یالا خودترو معرفی کن و بگو با کدوم قدرت کار میکنی؟
خیله خب.اسممتسه جان هستش.من یه آتش افزارم.
سوسانو با عصبانیت به او گفت:
میدونستم!میدونستم که تو آتش افزاری.بلند شو بینیم!

سپس دست هایتسه جان رو بست.تسه جان با تعجب گفت:
چیکار داری میکنی روانی؟
به من میگی روانی ابله نادونه کودن ؟راه بیفت
سپس تسه جان رو در انباری بیرون از خانه زندانی کردن
صبر کنین.منوباز کنین. به جونه ننم قول میدم همه چیز رو توضیح بدم
یوری که حس میخواد به او اعتمادکند گفت:
قول میدی؟
ناگهان سوسانوبا آرنجش محکم به او زد گفت:
تو بهش اعتماد داری؟
یوری که از درد میپیچید گفت:
ههههههههههههههههههه ببین اگه اون حقیقت رو بگه دیگه بهتر.اول صبر کن....خیله خب رفیق.یالا ماجرا رو بگو.قسم بخور خالی نمیبندی وگرنه با شمشیرم میکشمت.نه اصن میندازمت تو آتیش که بلال بشی نه بهتره تو رو غرق کنم!
بسم الله بسم الله بسم الله اینا روانین یا خدا باشه.جان مادرتون من راست میگم.

سوسانو با بدخلقی گفت:
جانه مادرم؟ ای خاک بر سرت باید بگم ما پدر ومادرمون رو ازدست دادیم.

متاسفم.خبراستش 5سال پیش،بعد از این که خورشید گرفتگی
شروع شد،آواتار وگروهش تونستند به
وسیله ی اون آتشیان رو در معرض شکست قرار بدن،خورشیدگرفتگی تموم شد و آواتار
مجبور شد فرار کنه.اما پدرم یه تنه در برابر ارتش آتش وایساد و باعث شد آواتار فرصت کند که فرار کنه. ارباب آتش پدرم رو کشت بعدش از روی انتقام به خونمون حمله کرد.پدر من بسیار شجاع بود و من این درس رو از او یاد گرفتم.خلاصه به خونمون حمله کرد بی صاحابای ذلیل شده ها و مادرم و خواهرم از یه طرف فرار کردن و به من گفتن تو فرار کن.نگرانمون نباش.منم فرار کردم 5 سال تمام تنها زندگی میکردم و زندانی آتشیان بودم اما دیروز بعد از یه جنگه تک نفره فرار کردم و حالا میخوام

سوسانو با خشونت حرفش رو قطع کرد وگفت:
حالا تو چی میخوای؟میخوای ما به ملت آتش کمک کنیم؟
نه فقط به ملت آتش.......بلکه کل جهان!سودو میخواد تو سالگرد پیروزی آواتار دوباره به باسینگ سه کنه.من خودم شنیدم.باید به آواتار بگیم زوکو برکنار شده و قراره اتفاقایی رخ بده
تو روز سالگرد پیروزی؟!یه ماه دیگه؟!وقت نداریم!سوسانو ما باید بریم با هم دیگه به آواتار خبر بدیم بیا این مونگلو مداوا کنیم و بریم توروخداااااااااااا لطففففففففا
 خوب اینم قسمت سوم .


طبق پیشبینی های بنده ی فلک زده درمان سوختگی ها وزخم های تسه جان حدودا یه هفته طول میکشه.
مگه توی فلک زده پیشگویی؟
اما ما تا روزبه قدرت رسیدن آواتار،فقط 25روز وقت داریم.پس باید سریع مثه جت حرکت کنیم.

یوری و سوسانو داد میزنند:حرکت کنیم؟کجا؟؟

خونه آق شجا سودو گفته (روز به قدرترسیدن آواتار روز حمله ی من به باسینگ سه هست)...پس ما باید تا قبل از اون به آواتار خبر دهیم تا جلوی حمله رو بگیریم.

اصلا این سودو کدوم خریه؟!نه بهتره بگم کدوم بزیه؟!

نمیدونم فرد خون خواری هست و...که توی یک شب ناگهان به زوکو حمله  کرد...خب اون زوکو رو برکنار کرد و الان زوکو وهمه ی خانواده اش تو  زندانند.کسی هم که قصد داشته باشه خبر برکناریه زوکو رو به ملت های دیگر برسانه کشته میشه...من الان شدیداً تحت تعقیبم.الان فهمیدید که باید سریع به معبد باد  شمالی بریم و به آواتار بگیم
یا امامه هشتم معبد باد شمالی؟!تا اونجا دوماه راه است!
من دارم میگم.باید سریع بریم.سریع.مثل یه پلنگ!نه اصن مثه جت بیاین فردا بریم.
سوسانو و یوری که مات مهبوت به او نگاه میکردن به این فکر میکردن که حرکت بکنند یاخیر...

میبخشیدا خعلی معذرت میخوام شرمنده ما  باید مشورتی بکنیم.

سپس یقه ی داداشش رو گرفت و کشید وگفت:
داداش.این یه تله است.میخواد ما رو بکشه.من کاملا مطمئنم.به همین شرافتم قسم

یوری مخالفت کرد و گفت:
من که کاملا به او اعتماد دارم.به همین شرافتم قسم
سوسانوهوار کشید و مثه وحشیا گفت:
تو هنوز یه بچه ای!اون یه آتش افزاره!بفهم ای نفهم!آتش...افزاره!
درصدی اندازه ی چشمه مورچه احتمال بده راست میگه...اون وقت میفهمی چه بلایی سره جهان نازل میاد؟؟
باشه.من به خاطره تو میام ولی بدون اگه کوچکترین حرکتی کرد من امونش نمیدم....نمیخوام یه آتش افزاره دیگه بلایی سره خانوادم بیاره
سوسانو گفت:
ببین عزیز!ببین مونگل ببین گاگول ببین شاسگول ببین ماسگول من فردا به خاطر برادر بنده باهات میام.ولی به خداقسم اگه کوچکترین قدمی اشتباه برداری،کاری میکنم که دلت بخواد آرزوی مرگ بکنی
باش.فعلا منه عزیزه مونگله گاگوله شاسگوله ماسگول رو مداوا کنین که فردا بتونم راه بیوفتم.
فردا صبح زود،آماده ی حرکت شدن،اما سوسانوهنوز مردد بود.یوری گفت:
به اندازه ی چند روز آب وغذا آوردی دختره ور پریده؟!
حدودا به اندازه ی 17 روز.
یوری از تسه جان پرسید:

تو واقعا مطمئنی این سفر طولانیه خاک بر سره ذلیل شده ی بی صاحاب خطری نداره؟
زیاد مطمئن نیستم ولی فکر کنم بهتره بگم نه.ولی اگه با هم باشیم هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه
خیله خب پس بریم.آماده این؟
وقتی اون دوتا سرهاشون رو تکون دادن براه افتادن تا به آواتار خبر دهند.


از مایکی و خانم لئو  ممنونم که تو این 3 قسمت منو کمک کردن .
اگه خواستن نقشی تو قسمت های بعد داشته باشن بگن تا ما هم از کمکشون استفاده کنیم اما اگه نخواستن نقشی داشته باشن هم خودم داستان رو ادامه می دم .
ممنون که خوندین .

راستی 70 تا نظر برا قسمت چهارم می خوام . خدا وکیلی کم نیست ؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -