تبلیغات
آواتار - مصاحبه با اواتاری ها 7
فقط آواتار می تونه بر هر 4 عنصر مسلط بشه ......

مصاحبه با اواتاری ها 7

پنجشنبه 11 مهر 1392 12:24 ب.ظ

نویسنده : آریا :
خب از همه معذرت که یادم رفته بود مصاحبه رو بزارم خب برید حالشو ببرید
این قسمت:جنگجویان کیوشی
در ضمن سوکی سبزه
اون کدخدای روستای کیوشی هم نارنجیه
آریا

_ انگیزه ی شما از تمرکز چیه؟؟
_......
_ پرسیدم انگیزه ی شما از تمرکز چیه؟؟
_..........
_ ببخشید انگیزه ی شما از تمرکز چیه؟
_ .............
_ الاغ بهت میگم چرا داری تمرکز میکنی؟؟؟؟؟
_ هیچی دارم میفکرم اواتارو کجا بیابم
_ خوب اینو همون اول میگفتی دیگه نمیمیردی که
_ اخه این اواتار گور به گور شده کجااااااااااااااااست؟؟(الان دقیقا عین هم شدن)
_ پسران ارام باشید به خودتون مسلط باشید
_ عمو چطور میتونم اروم باشم وقتی اواتار همه جا دیده شده و معلوم نیست کجاست!!
_ اقا من چطور میتونم اروم باشم وقتی دست این خل و چل افتادم

نگین

_ انگیزه ی شما از دوختن شلوار چیه؟؟
_ خب.....
_ هیچی بایدم اینکارو بکنه چون دوختن و این جور کارا و اشپزی کار دختراست جنگیدن و کارای دیگه مال مرداست
_ یعنی شما فکر میکنید که ما دخترا باید فقط دوخت و دوز بکنیم؟؟
_ تو غلط میکنی همچین فکری میکنی !!بگیر خودت بدوز
_ چی؟؟؟کاتارا من که نمیتونم این کارو بکنم
_ به من چه!!!
_ رسیدیم
_ اینجا برای چی اومدیم؟؟
_ برای اون
یه دفعه یه ماهی کوی خیلی بزرگ از اب پرید بیرون و انگ هم رفت دنبالشو سوارش شد ماها اینجوری بودیم
_
_
_

_ انگ مواظب باش!!
_ من هیچیم نمیشه!!واااااااااااااااااااااای این از کجا پیداش شد!!!
یه دفعه یه مار ماهی بزرگ از اب اومد بیرون و میخواست ماهی ها رو بخوره!!
انگ هم دوید سمت ما و زود لباساشو پوشید یه دفعه یه تعداد جنگجو اطرافمونو گرفتن و ما رو دستگیر کردن!!و رو سرمون پارچه کشیدن!!
_ انگیزه ی شما از کشیدن این پارچه رو صورتمون چی بود؟؟؟
_ خفه!!
_ چرا میزنی باشه!!
ما رو به یه درخت بستن
_ چرا ما رو دزدیدید؟؟؟خودتونو نشون بدید
یه دفعه پارچه ها رو برداشتن و یه عالمه دختر دیدیم!!
_چی چندتا دختر ما رو دزدیدن؟؟؟؟امکان نداره دخترا فقط باید کارهای زنونه انجام بدن!!
_ خفه شو میخوای بدم اوناگی بخورتت!!
_ ببخشید اوناگی کیه؟؟؟
_ همون مار ماهی گنده که دیدید!!
_ اها!!
_ برادرمو ببخشید مغزش قاطی داره زیاد از این چیزا میگه!!!
_ چرا اومدید اینجا؟؟؟
_ ما برای سواری روی ماهی های کوی اومدیم!!
_ نه شما ممکنه جاسوس های اتش افزارا باشید!!
_ ببینید غریبه ها هر کی که هستید بدونید جزیره ی کیوشی 100 ساله که وارد جنگ نشده!!
_ این جزیره به خاطر اواتار کیوشی نام گذاری شده!!من اونو میشناسم!!
_ این امکان نداره اواتار کیوشی چهار صد سال پیش مرده
_من اواتار جدیدم!!
مردم: اون داره دروغ میگه بندازینش تو اب تا اوناگی بخورتش!!!
_ انگیزه ی شما از اینکه برای هر چیزی مارو میندازید پیش اون غول بی شاخ ولی با دم چیه؟؟؟
_ ادب شدن!!
_ اها!!
یه دفعه انگ باد افزاری کرد و باعث شد همه باور کنن!!

آریا

_ چی اواتار تو جزیره ی کیوشیه؟؟؟عمو جون پاشو بریم
_
_ زوکو صبر کن این ماهی رو بخوریم بعدا
_ میتونی تو راه بخوری!!
_ انگیزه ی شما از این عجله چیه؟؟؟
_ اواتار از دستم در نره
_ خب انگیزه تون از داد کشیدن سر همه چیه؟؟
_ میشه اینهمه انگیزه انگیزه نکنی!!!
_ خیله خب دلیل شما از دستور دادن چیه؟؟؟
_
_
_ ببینم تو اتش افزاری؟؟؟
_ آره چطور مگه؟؟
_
_ (برعکس شدن!!)

نگین
_ وای چه غذاهایی!!!
_ خیلی گشنه ام بود!!
_ ساکا چرا اونجا نشستی بیا غذا بخور!!
_ میل ندارم
_ چت شده ساکا تو از غذا هیچ وقت نمیگذشتی؟؟؟
_ ایشون از اینکه دخترا دزدینش ناراحته!!!
_ نه خیرم!!
_ بله هم!!
_ میرم بیرون!!
این چند روز آنگ خیلی مشهور شده بود و دخترا دنبالش بودن!!دیگه اصلا به من و کاتارا کمک نمیکرد و پی خوشگذرونی بود!!

آریا
_ این چیه پوشوندی به من؟؟؟
_ تو هم از این به بعد سرباز ارتش اتشی!!
_ چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟
_ همون که شنیدی!!
_ زوکو حالت خوبه ؟؟؟؟من خبرنگارم ها!!!!!
_ حرف نزن اگه میخوای زود از دست این داستان خلاص شیم باید کمک کنی آواتار رو دستگیر کنیم فهمیدی؟؟؟
_ ب...با.....باش......باشه......ولی به یه شرط!!
_ چی؟؟؟
_ من بشم بالاترین مقام بعد از تو تو این کشتی!!
_ خیله خب!!

نگین

یه مدت همینجوری گذشت و من تواتاقی بودم که بهمون داده بودن که یهو صدای جنگ  و اینا اومد زود پریدم بیرون!!چی این که زوکوئه!!!اونم ............ اونم.....باورم نمیشه!!..........ا...اریاست!!لباس ارتش اونا رو پوشیده...........!!داره اتش افزاری میکنه؟؟؟؟نمیدونستم که اتش افزاره!!
اون مبارزای کیوشی که اسم یکیشون سوکی بود و ساکا و آنگ و کاتارا داشتن میجنگیدن منم رفتم کمک اخه منم اب افزارم!!
_ تو اب افزاری؟؟؟

_ پ ن پ خاک افزارم!!
_
_ چی کار داری میکنی ما دوتا خبر نگاریم نباید جنگ کنیم که!!!
_ اخه حال میده!!
_ دیوانه!!
_ چی گفتی؟؟؟

_ دیوانه!!
_ پشیمون میشی!!

بعد به من حمله کرد منم از خودم دفاع کردم!!به جان خودم سادیسم داره این پسره!!!یه کم اون اتش یه کم من اب که یه دفعه اپا اومد و من سوارش شدم داشتیم عقب نشینی میکردیم!!
_ اگه مردی وایسا!!
_ عرضم به حضورتون نمیتونم وایسم اخه دخترم!!
_ (زیادی با زوکو پریده مرض خشم اونو گرفته!!
)
کل روستا داشت میسوخت انگ رفت آب افزاری کرد و اتیش رو خاموش کرد و برگشت هممون ناراحت بودیم!!به خاطر اشتباه ما روستای اونا خراب شد!! ساکا یاد گرفت که نباید دخترا رو مسخره کنه!!



نتیجه



از این داستان نتیجه میگیریم باید شبا زود بخوابیم!!


خب اینم از این برای قسمت بعدی لطف کنید یه 300 تا نظر کاملا ناقابل عطا بفرمایید!!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



نمایش نظرات 1 تا 30